0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:54 PM

نماز ابدي

بلافاصله اقتدا كردم «الله اكبر». منتظر محمود بودم. صداي سوت خمپاره‌ها نمي‌گذارند، صداي امام جماعت را بشنوم. گوشم را تيز مي‌كنم به ركوع مي‌روم، دست راستم روي تكه‌ي بزرگي شبيه به گل نرم قرار مي‌گيرد. سنگر تاريك است و من چيزي نمي‌بينم. در ميان ركعت دوم كسي داد زد: «محمود شهيد شده.»
امام جماعت نماز را تندتر خواند. من مدام به گل نرمي كه به لباس‌هايم چسبيده بود، فكر مي‌كردم. يك‌باره به خودم آمدم. محمود كنار من بود. صف آخر نماز فانوسي آوردم. تكه‌هاي سفيد روي لباس حساسيت مرا بيشتر كرد. تمام لباسم آغشته به خون بود. نمي‌توانستم حرف بزنم. بچه‌ها با بغض و گريه گفتند: «رستمي روي لباست تكه‌هاي مغز محمود است. پاهايم رمق ايستادن نداشت، خود را به سنگر بهداري رساندم. سر محمود از سجده‌گاه دوتا شده بود.
باورم نمي‌شد او اين‌گونه بي‌صدا در كنار من جان داد. صورتش خيس بود، آب وضو و خون سرخ زيبايي خاص را به صورتش داده بود. تكه‌هاي مغز محمود را به بدن ملحق كردم. محمود با وضوي خون به نماز ابدي ايستاد و من اولين فاتحه را بر او قرائت كردم.
   

 

منبع: كتاب نوازشگران جان  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها