0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:53 PM

نفس هاي خاموش

سكوتي مرگبار و عجيب فضا را پر كرده بود. شب بعد از عمليات جنازه‌ي كشته‌ها بر زمين بود. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. ديگر توان راه رفتن نداشتم. چشمم به پتويي افتاد. جلوتر رفتم، پتو را بالا زدم. يكي از بچه‌هاي خودمان با خيال راحت خوابيده بود. با خودم گفتم: «حتماً جاي امني است» آرام كنارش خوابيدم و قسمتي از پتوي او را روي خودم كشيدم.
سحرگاه براي نماز بيدار شدم. چند بار او را صدا زدم اما جواب نداد. جلوتر رفتم پتو را از صورتش برداشتم باز هم صدايش كردم، حالت عجيبي داشت.
باوركردني نبود. دستم را روي صورتش گذاشتم. سرما در بدنم رسوخ كرد. تازه فهميدم كسي كه شب تا صبح را كنارش خواب بودم شهيدي بود كه با وجود بدن بي‌روح و سردش، من زندگي را در نفس‌هاي خاموشش احساس مي‌كردم.
   

 

 

منبع: كتاب روايت عشق  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها