پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:52 PM
نزديك تر از مرگ
در مرحلهي اول عمليات كربلاي 5، پس از چند روز تلاش تصميم گرفتم به اورژانس برگردم. در بين راه صداي خفيف و گذرايي را از فاصلهي بسيار نزديك شنيدم و در گلويم احساس خارش كردم. در مركز اورژانس به دنبال آينه گشتم تا بتوانم گلويم را نگاه كنم.
آينه در دستم بود، سرم گيج ميرفت. عرق سردي بر تنم نشست. نميتوانستم خودم را ببينم. به سختي چشمانم را به صفحهي آينه دوختم. گلويم خراش بزرگي برداشته بود و يقهي پيراهنم به اندازهي يك دكمه سوراخ شده بود. تازه فهميدم صداي خفيفي كه شنيدم صداي تيري بوده است كه از كنار رگ گردنم گذشته است.
راوي: سيدحسين نصر
منبع: كتاب فرشتگان نجات