پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:52 PM
نذرت قبول
يدالله نذر كرده بود اگر درسش تمام شد، به جبهه بيايد. وقتي دورهي تربيت معلمش تمام شد، معطل نكرد با اولين كاروان به جبهه اعزام شد. آن وقتها من در اطلاعات عمليات بودم و از آنجا كه يدالله همشهري من بود، زود با هم اخت شديم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
در عمليات محرم، يدالله رانندهي اطلاعات و عمليات تيپ كربلا بود. از آنجا كه نميشد دو نفري رانندگي كرد، مجبور شديم بعضي جاها از هم جدا باشيم ولي در بيشتر مواقع با هم بوديم. در عمليات محرم وقتي بچهها به جادهي بصره – العماره رسيدند، دستور رسيد همانجا متوقف شوند. من با يدالله تماس گرفتم و گفتم وقتي ميخواهد به خط مقدم بروم، دنبال من بيايد.
بعد از اذان ظهر سر و كلهي يدالله پيدا شد. وقتي ديد دارم نماز ميخوانم، به بچهها گفت نميتواند معطل بماند و سريع خودش را به خط مقدم برساند. موقع خداحافظي گفت: به سيد بگوييد برميگردم و او را ميبرم. از آنجا كه فرد خوشقولي بود، من منتظر ماندم ولي از آمدنش خبري نشد.
خيلي نگران شدم و موضوع را پيگيري كردم. يكي از بچهها كه از خط مقدم برميگشت، به من گفت: بين راه يكي از تويوتوها مورد اصابت گلولهي مستقيم تانك قرار گرفت و رانندهاش كاملاً سوخت. با شنيدن خبر، دلم ريخت. يقين داشتم آن تويوتا، خودروي يدالله و آن شهيد، يدالله است. خومان را سريع رسانديم؛ بدنش جدا از سوختن، قطعه قطعه شده بود. با زحمت توانستيم اورا از لابه لاي پارههاي آهن بيرون بكشيم.
تو دلم گفتم: يدالله نذرت قبول.