پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:52 PM
نامه هاي بي جواب
اين چهارصد و هفتاد و چهارمين نامهاي است كه برايت مينويسم. نامههاي قبلي را هريك در جايي قرار دادم، بعضي را زير شنها، بعضي ديگر بر تختهسنگ و يا به دست باد ميسپارم كه به تو برسد و نگويي كه نامههايت را نديدهام. هرچه نامه نوشتهام بيجواب بوده، ميدانم كه اگر اين نامه را هم بنويسم باز هم بينتيجه خواهد بود. 15 سال است كه هيچ خبري از تو ندارم و تنها با ياد و خاطرهي دوران مدرسه و بازيهاي توي كوچه وقت خود را ميگذرانم و اميد به ديدن تو دارم. منبع: هفته نامه فرهنگي، هنري، دانشجويي خط
چهقدر بيانصافي، اين همه نامه نوشتهام اما حتي يكي از آنها را هم جواب ندادهاي. ديروز سيمين نامهام را پيدا كرد و گريه سر داد. هميشه آرام در گوشهاي ميرود و گريه ميكند.
خيال ميكند من ديوانه هستم. زن همسايه چند روز پيش چند نامه در دست داشت و به سيمين گفت: «مثل اينكه همسرتان ديوانه شده است. چون هرچند وقت يكبار كاغذي را خطخطي كرده و از پنجره بيرون مياندازد.» زن فضول... به تو چه مربوط است كه نامههاي مردم را باز ميكني و داخلش را ميخواني.
حاج رضا برادر سيمين چند وقت پيش اينجا آمده بود. تا از راه رسيد پسر كوچكش مهدي گفت: «عمو يك خاطره از دوران جنگ برايم تعريف كن». در جوابش پاسخ دادم: «تو اول برو موهايت را مرتب كن بعد از من بخواه برايت خاطره تعريف كنم».
يك آن متوجه شدم سيمين پشت ديوار ايستاده است و گريه ميكند. حس كردم شايد ناراحت شده است خاطره نگفتهام. بنابراين شروع كردم: «دورخيز كردم، يك گام، دو گام، پريدم اول صداي خرد شدن استخوانها و بعد صداي يا زهرا (س) در فضا پر شد.
من بايد ميمردم، بايد دست و پاهايام زير مينيبوس خرد ميشد اما نشد، آقا مجيد هنوز نفس مي كشيد، همراه او بيسيم و خار بود بعد بيسيم بود و بعد آقا مجيد و بعد مرد....» متوجه شدم سيمين گريه ميكند و حاج آقا در حال داد زدن بر سر سيمين است كه طلاقت را ميگيرم و خانهاي جديد برايت ميگيرم.
سيمين در حالي كه گريه ميكرد تكههاي خرد شدهي شيشه را از پايم درميآورد و چون هنگام نشان دادن پرشم به مهدي روي ظرف ميوه پريده بودم و شيشههاي آن داخل پايم رفته بود، به روي خودم نياوردم. به خاطر سيمين حتي آخ هم نگفتم.
من اينجا راحت هستم، خانهي جديدم خيلي خوب است. سيمين هر روز به من سر ميزد و از صبح تا شب پيشم ميماند، حاج آقا ديگر بداخلاق نيست و اگر مهدي من را دست بياندازد او را كتك ميزند، اينقدر ميخندم اين صحنه را ميبينم.
دائم آرزو ميكنم كه حالم خوب نباشد. آخه ميداني هر وقت كه حالم بد ميشود من را ميگذارند توي يك جايي كه مثل آكواريوم. آنوقت حس ميكنم ماهي شدم، همش بالاو پايين ميپرم. آنوقت دكترها ميترسند و سعي ميكنند نگهم دارند اما من بالاتر و بالاتر ميپرم. بعضي وقتها سيمين آنقدر به دكترها التماس ميكند كه دلشان بسوزد و اجازه دهند كه شب را پيش من به صبح برساند.
ديگر حوصلهي نوشتن ندارم.
اين چهارصد و هفتاد و چهارمين نامهاي بود كه براي تو نوشتم.
راوي: سها رمضان زاده