پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:39 PM
ما هم بازي
روزي يكي از فرماندهان گفت: «چرا شما با ما شوخي و بازي نميكنيد. ما هم از خدا خواسته با بچهها قول و قرار گذاشتيم كه حسابي از خجالت برادرمان دربياييم. دور هم نشستيم و به حساب خودمان شروع كرديم به كنگبازي. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
من پهلوي او نشستم. رسم بر اين بود كه هر كاري نفر قبل انجام ميدهد بقيه هم بدون خنده انجام بدهند. نفر اول طبق قرار دستش را كشيد به صورت بغل دستي. يكي يكي اين عمل را تكرار كردند. من هم از قبل دستم را به قوري كشيده و خوب سياه كرده بودم، وقتي نوبتم شد آن را روي صورت فرماندهي از همهجا بيخبر ماليدم.
يك مرتبه همه زدند زير خنده. او هم به زور خندهاي كرد و بفهمي نفهمي مشكوك شد. بعد كه خودش را در آينه ديد گفت: با خودتان هم همينطور بازي ميكنيد، غريب گير آورديد.