0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:38 PM

مؤذن

سيه چرده و لاغر بود. بچه‌هاي گردان با شنيدن صداي اذانش آماده نماز مي‌شدند. دم دماي صبح عبدالكريم اسلحه كلاشينكف را كنار گوني‌هاي سنگر گذاشت و براي اذان به بالاي خاكريز رفت. همين‌طور مات و مبهوت به او نگاه مي‌كردم. صداي اذانش را دوست داشتم. چشمانم را به لبانش دوختم تا صداي حي‌علي‌الصلوة را بار ديگر از زبان او بشنوم. اما نمي‌دانستم كه دشمن از صداي اذان او مي‌ترسد.
گلوله‌اي صفيركشان گلويش را دريد و جسمش به سمت خاك دشمن افتاد. در خط غوغا شد. به زحمت پيكرش را به طرف ديدگاه آورديم. حاج اصغر معين فرمانده‌ي گروهان با ديدن چهره‌ي خون‌آلود او گفت: «من شهداي زيادي ديده‌ام، ولي قسم به خون حسين (ع) كه تمام آن‌هايي كه اهل اذان و اقامه هستند فقط از ناحيه‌ي گلو تير مي‌خورند.»
   

منبع: كتاب دلي به وسعت آسمان  

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها