0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:36 PM

لباس عراقي

از مرحله‌ي اول عمليات كه برگشتيم، متوجه شدم كه يكي از برادران به نام حسن در جمع ما نيست. از بچه‌ها پرسيدم: «گفتند اسير شده خيلي ناراحت شدم. تفنگ خود را برداشتم و به سوي مواضع دشمن به راه افتادم. در تاريكي شب به سنگر آن‌ها نزديك شدم. حسن را در خاكريز با دستاني بسته مي‌زدند.
دقيق اطراف منطقه را نگاه كردم. فقط يك نگهبان آن‌جا بود. با توكل بر خدا به جلو رفتم. به سرعت از پشت گردن نگهبان گرفتم و با آخرين توان گردنش را فشار دادم. بعد تمام لباس‌هايش را درآوردم و خودم آن‌ها را پوشيدم،‌ چند دقيقه بعد داخل سنگر مسئول عراقي شدم به عربي گفتم: «قربان دير شده و زمان خواب فرا رسيده»
گفت: «باشد، پس تو نگهبان اين سرباز ايراني باش» فرمانده كه از سنگر بيرون رفت، دستان حسن را باز كردم و به آرامي از آن منطقه دور شديم. وقتي به سنگر نيروهاي ايراني رسيديم،‌ بچه‌ها با خوشحالي ما را در برگرفتند.
   

 

منبع: كتاب حديث جبهه  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها