0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:36 PM

لباس دامادي

در سنگر تبليغات نشسته بوديم و براي عمليات فردا با ديگر هم‌سنگران صحبت مي‌كرديم كه يكي از رزمندگان در حالي‌كه به شدت گريه ‌كرده و مدام اشك‌هايش را با آستين لباسش پاك مي‌كرد از راه رسيد.
يكي از بچه‌ها پيش‌دستي كرد و پرسيد: «چه اتفاقي افتاده است؟!» آن رزمنده در حال گريه كردن ساكش را زمين گذاشت و بريده بريده گفت: «اين ساك را مادر شهيدي فرستاده و پيغام داده اين هديه را براي رزمندگان ببر».
هنوز جواب سؤال را نگرفته بودم آن بسيجي رفت و ساك را براي ما گذاشت. وقتي ساك را باز كرديم بوي عطر گل‌ياس فضاي چادر را پر كرد و يك دست كت و شلوار نو و اتو كشيده توجه ما را به خود جلب كرد. روي كت نامه‌اي نوشته شده بود كه رد قطرات اشك بر روي آن خودنمايي مي‌كرد.
نامه را با صداي بلند براي همه خواندم: «به نام خدا، اين لباس دامادي پسرم است كه هيچ‌وقت موفق به پوشيدن آن نشده است، اميدوارم كه لباس دامادي شما كه هم‌چون پسرم هستيد شود....» نامه كه تمام شد اشك در چشم همه‌ي بچه‌ها حلقه زده بود. بوي گل ياس در سكوت حاكم بر فضاي سنگر انگار نسيمي از بهشت بود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 

 

راوي: عبدالعلي عباس نتاج  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها