پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:33 PM
گرمتر از آتش
صداي گريهاش امان همه را بريده بود. بچهها ديگر خسته شده بودند. تنها شكنندهي سكوت منطقه، صداي ضجههايش بود. آمبولانس 3-2 ساعتي ميشد كه منتظر مانده بود. هر چه بچهها سعي كرده بودند جنازه را از او جدا كنند، اجازه نميداد. خودش را روي بدن او انداخته بود. نيم صورتش خون بود و نيمي ديگر خيس. لبانش تكان ميخورد. انگار چيزهايي ميگويد كه فقط خودش و او ميفهميدند و ما همچون غربتيهاي ديار زمين هر از چند گاهي از كنارشان رد ميشديم.
هواي داغ و آفتاب سوزان، مجال ماندن حتي براي چند لحظه خارج از سنگر را نميداد. هر چند كه سنگر هم تنوري شده بود، اما او همچنان روي جنازه رفيقش ...
از بچههاي گردان ديگري بودند. از گردانشان فقط همين دو مانده بودند و تمام. ديشب هم معبر را پاسداري ميكردند. خلاصه اگر نميبودند، معلوم نبود سر ما چه ميآمد. ظاهراً آن يكي هم ديشب شهيد شده بود. اما اين رفيقش خيلي بيتابي ميكرد.
ديگر صداي رانندهي آمبولانس درآمد: «بابا من بايد برگردم. يه مسلموني بياد اين شهيد و از اين برادر جدا كنه. دير به خدا. همه جورشو ديده بوديم غير از ... لا اله الا الله ... »
سنگيني نگاه بچهها را روي خودم حس كردم. انگار اين بار قرعه به نام من افتاده اما به روي خودم نياوردم. حال و حوصلهي سر و كله زدن آن هم توي اين هوا را نداشتم.
يكي از بچهها جلو آمد و قيافهي آدمهاي بيچاره را گرفت و گفت: « حاج آقا شما روحانيايد، شايد به حرمت لباس شما بلند شه. بابا بگيد بسه ديگه ... به خدا روحيهي بچهها خراب ميشهها ... »
زمزمهي بچهها بالاخره بلندم كرد. درِ سنگر را باز كردم. شدت نور آفتاب روي پلكهايم فشار ميآورد. كفشهايم را پوشيدم. احساس آدمي كه پا در ظرف آب جوش بگذارد، چيز عجيبي نبود. كمي هم در دلم غر زدم كه عجب آدم بيفكري هست. همه را معطّل خودش كرده. بابا جنگه ديگه. يكي ميره يكي ميمونه.
رسيدم كنارش و آرام جلويش نشستم و به چشمهايش كه ديگر رمق باريدن نداشت، زل زدم. فكر كردم شايد چيزي نگويم، بهتر باشد. نگاهي به من كرد نگاهي به جنازه. انگار داغش تازه شده باشد، دوباره اشكش جاري شد و نرسيده به محاسنش از گرما ناپديد شد.
طاقت نياوردم. گفتم: « برادر خدا صابرين رو دوست داره. اون كه رفت بهشت دعا كن يه روزي هم قرعه به نام ما بيفته.»
دوباره نگاهم كرد. جوري كه احساس كردم مسخرهام ميكند كه يعني من نميدانم او رفته به بهشت؟ من نميدانم خدا صابرين را دوست دارد.
دهانش باز شد و زبانش كه به تكه چوب خشكي ميمانست، به كرزه درآمد: حاج آقا پشت خاكريز و ببين.
منظورش را نفهميدم. بلند شدم و چند قدمي بالاتر رفتم تا به لبهي خاكريز رسيدم. حدود 25-20 تا لاشه تانك منهدم شده. شاهكار ديشب اين دو بود. از خاكريز پايين آمدم و متعجبانه پرسيدم منظورت چيه؟
به زور جلوي هقهق گريهاش را گرفت و گفت: « ديشب من و جواد فقط 3 تا آرپي چي داشتيم ... جواد هي ميگفت: آقا اينجاستها ... »
ديگر حرفهايش را متوجه نشدم. بدنم آن قدر داغ شده بود كه احساس ميكردم هوا خنك شده ...
صداي گريهي ما منطقه را برداشته بود. بچههاي گردان نميدانستند ديشب چه شده اما نميدانم چرا آنها هم ما را همراهي ميكردند.