پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:32 PM
كنارنهرخين
وقتي به لب نهر خين رسيدم، عراقيها كاملاً بالاي سرم بودند. رگباري از گلولهها را روي خودم احساس ميكردم. به داخل آب پريدم. به ساحل كه رسيدم تواني براي خارج شدن نداشتم. منبع: كتاب حماسه ياسين
اسماعيلزاده فرياد زد: «سيد بيا چيزي نمونده» روي خاكريز بود، اما در همان لحظه تيري به سينهاش خورد و پرت شد عقب. از لب نهر تا دهانهي تونل را عراقيها مدام بمباران ميكردند.
بيحال سرم را روي گلها گذاشتم. ناگهان يكي از بچهها از تونل پريد بيرون. يك گلوله آرپيجي به سمت عراقيها شليك كرد و دست مرا با تمام قدرت كشيد و با زحمت به داخل تونل انداخت. نفسزنان به او نگاه ميكردم. تا خواست داخل كانال شود، جلوي چشمانم يك تير رفت داخل دهانش و با خون و دندان خرد شده، زبانش بيرون آمد. نگاهش به نگاهم گره خورده بود. با صورت به زمين افتاد و چشمانش براي هميشه بسته شد.
نميخواستم ديگر زنده باشم. دلم ميخواست فرياد بزنم، بهترين عزيزانم در مقابل چشمانم آسماني شدند.
راوي: سيد محمد انجوي نژاد