پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:29 PM
كربلا اين جاست
شهيد علياصغر خنكدار موقع وداع، شهيد بلباسي را سخت در آغوش كشيد و رها نميكرد. با اين كه همهي بچهها مشغول خداحافظي بودند، اما وداع آن دو از همه تماشاييتر بود.
عمليات كه ميخواست آغاز شود، اصغر چهرهاي متفكرانه به خود گرفته بود. وقتي قايق ما به سمت فاو حركت كرد، با اينكه آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود، اما اصغر ناگهان از جا برخواست و شروع كرد به صحبت. در آن تاريكي او حرفهايي زد كه مو بر تنمان سيخ شد.
ميگفت: « بچهها من كربلا را ميبينم ... آقا اباعبدالله را ميبينم ...» از حرفهايش بهت زده بوديم. جملاتش را كه ادا كرد، تيري آمد و درست نشست روي پيشانيش. آرام زانو زد و افتاد توي بغلم. خشكم زده بود. دست انداختم تو موهايش. سرش را بالا گرفتم و به صورتش خيره شدم. صورتش مثل قرص ماه ميدرخشيد. خون موهايش را خضاب كرده بود.
راوي: سيدحبيب الله حسيني
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6