0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389  1:24 PM

فكر كردند من آدم نيستم

چند دقيقه قبل از اين كه برم يكي اومد نشست بغل دستم، گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟ گفتم: بفرمائيد!
يه عكسي به من نشون داد، يه پسر مثلاً 19، 20 ساله‌اي بود، گفت: اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود، در ضمن كر و لال هم بود، يه پسر عموش هم به نام غلام‌رضا اكبري شهيد شده، غلام رضا كه شهيد شد، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش، با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا!؟‌محلش نذاشتيم، مي‌گفت: هر چي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت.
بعضي وقت‌ها اين ناشنواياني كه ما مي‌بينيم نه اين كه خوب نمي‌تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه، ما (فكر مي‌كنيم عقلش هم خوب كار نمي‌كنه، دل هم نداره، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي‌كنه، هم دلش) خيلي از من و تو لطيف‌تره
گفت: ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد، روش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري، بعد به ما نگاه كرد گفت: نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم، گفتيم شوخيش گرفته، مي‌گفت: ديد همه ما داريم مي‌خنديم، طفلك هيچي نگفت، سرش رو انداخت پائين، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاكش كرد، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت.
فرداش هم رفت جبهه 10 روز بعد جنازه‌اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند
وصيت نامه‌اش خيلي كوتاه بود، اين جوري نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم، يك عمر هر چي گفتم به من مي‌خنديدند، يك عمر هر چي مي‌خواستم به مردم محبت كنم، فكر كردند من آدم نيستم، مسخره‌ام كردند، يك عمر هر چي جدي گفتم، شوخي گرفتند، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خيلي تنها بودم، يك عمر براي خودم مي‌چرخيدم، يك .... عمر
اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف مي‌زدم، و آقا بهم گفت: تو شهيد مي‌شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد.    

منبع: پايگاه اطلاع رساني تبيان  

 

 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها