0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389  1:21 PM

فداي اباالفضل (ع)

«توي اون آستانه‌ي دود و خون، فرياد واعطشاي بچه‌هاي مظلوم، دلش را خون كرده بود. شبانه به شط زد. آب برداشت. خودش تشنه بود. مشك را تا نزديكي صورت بالا آورد؛ اما به ياد برادر افتاد و جرعه‌اي آب ننوشيد. در راه بازگشت درگير شد و دو دستش را تقديم راه برادر كرد...»
كتاب «مقتل» را كه بستم، به يادش افتادم؛ وقتي از جبهه برمي‌گشت. «مادر! قدر اين بازوها را بدون و اونها را ببوس، خلاصه اگر دستم، پام، فداي ابوالفضل بشه، ناراحت نشي» من هم كه بعد از اين حرفش دلم مي‌ريخت بهش مي‌گفتم: «مادر! فدا شد كه شد، فداي ابوالفضل، مگه از اون جوون‌هاي مردم كه تو جبهه شهيد مي‌شن، عزيزتري» وقتي با شرم و حيا سرش را انداخت پايين، بلند شدم و صورتش را بوسيدم. گل از گلش شكفت: «الهي شكر بالاخره مادر هم راضي شد» بعد، نگاهش را از پنجره بيرون راند و دورها به چيزي خيره شد.
«سه روز جنازه‌ا‌م مقابل آفتاب مي‌افته و دست و انگشت هم نداره...» قطرات اشكم به روي كتاب افتاد و كلمه‌ي مبارك امام حسين را خيس كرد. دوستانش مي‌گفتند بعد از سه روز كه مي‌خواستيم جنازه‌اش را عقب بياوريم، با محاسني خوني و بي‌دست و پا آن گونه كه خود مي‌گفت رو به قبله افتاده بود.    

منبع: مجله عاشورائيان   -  صفحه: 4

 

 

راوي: مادر شهيد عبدالواحد نصيرپور  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها