0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  1:07 PM

شهادتين

مي‌دانستيم تشنه است اما نمي‌شد بهش آب داد. لب‌هايش خشك خشك بود. گلوله خورده بود به گلوش. خون مي‌جوشيد.
نگاهم افتاد به سيب گلوش. بالا پايين نمي‌شد. ياد قرآن خواندنش افتادم. چه سحرهايي حرف مي‌زد، اما من نفهميدم چه مي‌گويد. پيچ و تاب خورد، انگار از درد بود. دهانش باز شد و سرفه امانش را بريد. دهانش پر از خون شد. از گوشه‌ي لبش هم سرازير شد. چرخاندمش به پهلو تا خون راه نفسش را نبندد.
نگاهش مي‌كردم چشماش باز بود. ولي خواب بود؛ آرام آرام لباش تكان خورد. چيزي مي‌گفت؛ چيزي شبيه شهادتين. اشهد ان لا اله الا الله ... محكم تكان خورد و آرام گرفت براي هميشه.
   

منبع: كتاب ويرانه‌ هاي آباد؛روايت هويزه  

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها