پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:07 PM
شهادت فاطمه همهي بچههاي يكي از اقوام ما به خاطر امنيت بيشتري كه يكي از خانهها داشت، توي آن جمع شده بودند كه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و ويران شد. پسر بزرگ خانواده، رضا با چراغ قوه به دنبال بقيه ميگشت و نام همه را صدا ميزد؛ ولي هر چه نام فاطمه، خواهرش را صدا زد، پاسخي نشنيد. نگران شد و به دنبال او در همه جاي خانهي ويران گشت. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 23
بالاخره او را زير آوار حياط پيدا كرد. خواست او را به بيمارستان برساند، اما دير شده بود. فاطمه شهيد شده بود. سردخانه هم براي جنازهها جا نداشت. او را جاي ديگري گذاشتند تا فردا به خاك بسپارند. رضا تنها به خانه برميگردد و جرأت نميكند به مادرش ماجرا را بگويد و ميگويد فاطمه در بيمارستان بستري شده و حالش خوب است.
فردا به همراه يك نفر ديگر فاطمه را به قبرستان ميبرد تا دفن كند كه ناگهان حملات عراقيها شدت ميگيرد و آنها براي در امان ماندن، به داخل قبر ميروند. بعد از آرام شدن، خواهرش را به خاك ميسپارد و آنگاه به خانواده اطلاع ميدهد.
بعد از شهادت فاطمه خانوادهاش راضي ميشوند كه شهر را ترك كنند. مدام در كنار ماشينشان گلوله ميخورد و راننده شروع ميكند به « يا ابوالفضل » گفتن و بعداً خودش ميگويد: همان موقع نذر حضرت عباس كردم كه اگر اين خانواده شهيد داده را سالم برسانم، يك گوسفند قرباني كنم و خدا را شكر با وجود حملات و خرابي جاده، سالم رسيديم.