پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:06 PM
شهادت گوشي تلفن را برداشت. پسرش بود: «مامان سلام، من امروز، امروز شهيد ميشوم. ميدونم ديشب خواب ديدم سيدي كنار خيابان كتاب باز ميكند. بعد از كلي اصرار براي من نيز كتاب باز كرد، توي كتاب: «با خط قرمز نوشته شده بود شهادت... آره مامان شهادت ديشب غسل شهادت كردم. مامان داري گريه ميكني؟» منبع: كتاب روايت عشق
تو را به خدا حلالم كن. من بايد برم برايم دعا كن خداحافظ. گوشي تلفن از دست مادر افتاد و مات و حيران به ديواره روبهرويش خيره شد. قطرات درشت اشك بر گونهاش لغزيد، كاپ قهرماني تنيسش را بوسيد. دستي بر لباسهايش كشيد و در انتظار خبر شهادت فرزند به در نگاه كرد. بالآخره پيكرش را آوردند.