0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  1:05 PM

شربت شهادت

بچه‌ها يكي يك ليوان شربت مي‌خوردند و دوباره شربت مي‌خواستند. خيلي دل‌چسب بود، در آن هواي گرم نوشيدن يك ليوان شربت خنك مانند ريختن آبي بر روي آتش بود. پس از تمام شدن شربت سؤال‌هاي بچه‌ها بود كه پشت سر هم پرسيده مي‌شد. «اين شربت براي چيست؟» چه كسي اين شربت را داده است؟ براي چه؟ و از اين قبيل سؤال‌ها.
خيلي كلافه شده بودم، با عصبانيت گفتم: «اين شربت را محمد رحيم داده، از او سؤال كنيد. محمدرحيم رو به بچه‌ها و با صدايي كه آرامش و مهرباني در آن موج مي‌زد گفت: «خورديد؟!.... نوش جانتان اين شربت شهادت است». هنوز گفته‌ي محمدرحيم تمام نشده بود كه چرخ‌بال‌هاي دشمن بر روي سر ما ريختند، هركس به گوشه‌اي پناه برد، باران گلوله بود كه بر سر ما مي‌ريخت. سرم را محكم با دو دست گرفته و داخل سنگر پناه گرفتم.
بعد از خوابيدن صداها و گرد و خاك به پا شده فقط يك نفر بود كه خدايي شد و به ديدار خداوند رفت و آن يك نفر كسي نبود جز محمدرحيم.
شهيدان از مرگ خود باخبر هستند، و اين شربت را به راحتي نوش جان مي‌كنند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

راوي: محمدرضا كردكاواميان 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها