0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:59 PM

سلاح غنيمتي

به همراه نيروهايي كه از منطقه‌ي ما اعزام شده بودند، به صف ايستاده بوديم تا اسلحه‌ي خود را دريافت كنيم. همه يكي يكي اسلحه‌ي خود را تحويل مي‌گرفتند و مي‌رفتند. نوبت به من شد، بالاي سكو، روبه‌روي دريچه ايستادم، مرد با تعجب من را نگاه كرد و جلو آمد و با لبخند گفت: «شما برو پايين».
ناگهان سيل اشك از چشمانم روان شد. به سراغ مسئول گروهمان، بهتر است بگويم برادرم، رفتم. او كه از روز اعزام تا به حال به گريه‌هاي من عادت كرده بود با بي‌حوصلگي گفت: «حالا چرا گريه مي‌كني؟!» صبر كن علتش را سؤال كنم. رفت و من ماندم با قلبي كه در حال تپيدن بود.
اضطراب شديدي داشتم كه سعيد را در كنار خودم احساس كردم. او هم حال و روز خوبي نداشت مثل اين‌كه سعيد هم با لبخند و جمله‌ي شما برو پايين روبه‌رو شده بود. رامين به ما نزديك شد. در حالي‌كه نيشش تا بناگوشش باز بود. با اين‌كه رامين و سعيد دو سال از من بزرگ‌تر بودند ولي رامين از نظر جثه خيلي از ما بزرگ‌تر بود و با همين جثه توانسته بود مسئول آن‌جا را گول بزند و اسلحه را دريافت كند.
سعي كردم به او نزديك نشوم چون داشتم از ناراحتي مي‌تركيدم.... برادرم در حالي كه لبخندي بر لب داشت كه نشان از رضايتش بود به ما نزديك شد. رو به من و سعيد كرد و گفت: «بريد اسلحه‌هايتان را تحويل بگيريد».
با خوشحالي پريديم بالاي سكو و مسئول گفت: «شما دو تا بياييد داخل تا طرز فشنگ و خشاب گذاري را يادتان بدهم».
مسئول اسلحه‌خانه كه مردي ميان‌سال بود يك كلاشينكف قنداق تاشو و يك قنداق‌دار را به من تحويل داد. البته قنداق تاشو نصيب من شد، قنداق‌دار هم به سعيد رسيد. وقتي از اسلحه خانه بيرون آمديم، همه‌ي بچه‌ها دور ما جمع شدند و به تفنگ غنيمتي كه بيشتر به خاطر سبكي‌اش مورد استفاده قرار مي‌گرفت، خيره شدند. اخم‌هاي رامين هم، تو هم رفته بود. به نظرم در آن لحظه به قد بلندش كه تا چند دقيقه‌ي پيش به آن مي‌نازيد، نفرين مي‌كرد.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

راوي: م.سراجي 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها