0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:59 PM

سقاي كوچك

...تا كنار مسجد راه‌آهن، زير آتش كماندوهاي تيپ 33 نيروي مخصوص و تانك‌هاي لشگر 3 زرهي سپاه سوم عراق دويده بوديم. شرايط سخت شده بود. مانده بوديم كه چه‌طور بايد با عراقي‌ها مقابله كنيم. ناگهان متوجه شدم در ميان انبوه آتش سلاح سبك و شليك تير مستقيم تانك‌هاي دشمن نوجواني زيكزاكي دارد مي‌دود و به طرفمان مي‌آيد.
البته هربار آتش شدت مي‌گرفت، روي زمين خيز مي‌رفت و تا كمي آتش سبك مي‌شد، بلند مي‌شد و مي‌دويد. او «بهنام محمدي» بود.
فرياد زدم: «بهنام! مواظب خودت باش» سرانجام افتان و خيزان خودش را به ما رساند و جثه‌ي كوچكش را پرت كرد توي سنگر. برايمان آب آورده بود. در آن شرايط سخت، «بهنام» برايمان سقايي مي‌كرد. قمقمه‌اي پر از آب جلبك بسته و كثيف كه از حوض خانه‌هاي خالي از سكنه‌ي شهر پر كرده بود، داد به دست ما
. نگاهي به صورت نوجوانش انداختم. در ميان آتش و خون، در آن ميدان كارزار كه مرد مي‌خواست بماند و بجنگد، «بهنام» در شهر مانده بود. در تصور من، بهنام هميشه به عنوان «سقاي كربلاي خرمشهر» باقي مانده است. از من خوب حرف شنوي داشت. خيلي متأثر و غم‌زده بود. سرش را گذاشت روي سينه‌ام. موهاي سرش خيلي بلند شده بود. مدت‌ها بود حمام نكرده بود و بدنش بوي تند عرق مي‌داد. با صداي گرفته‌اي پرسيد: «صالح، ‌بهشت چه جور جاييه؟» گفتم: «جاي خيلي خوبيه، سرسبزه،‌ نهرهاي زيادي داره، هركس شهيد بشه، مي‌ره به بهشت».
همان‌طور كه سرش روي سينه‌ام بود پرسيد: «صالح، اگر من شهيد بشم، مي‌روم به بهشت؟» خيلي به خودم فشار آوردم تا بغضم نتركد» دستي به موهاي خاك‌آلودش كشيدم و گفتم: «تو كه جايي نبايد بري، تو همين‌جا مي‌ماني». گفت: «صالح!» از جوابم دلخور بود، كوتاه آمدم و گفت: «غصه نخور، هركسي در راه حق قدم بذاره، جاش توي بهشته».
بهنام در همان روزها شهيد جاويد خرمشهر شد.
   

منبع: سالنامه شيدايي  

 

 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها