پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:58 PM
سقاي تشنه لب وقتي در بيمارستان بستري بودم، پسر 15 سالهاي به نام غلامعلي بابازادگان كنارم بود. او از ناحيه شكم و روده مجروح شده و بستري گرديد. پرسيدم: چه طور رفتهاي منطقه؟ گفت: با اصرار زياد؛ راضي نميشدند تا اين كه يك تعداد كلمن آب سپردند به من تا به رزمندهها آب برسانم. اما خمپاره مرا به اينجا كشاند. او 10 روز تشنه ماند. پزشكان نوشيدن آب را براي او قدغن كردند. هر از گاهي نگاهي به من ميانداخت و ميگفت: آقا جان تشنهام. اگر ميشود يك قطه آب بهم بده. جگرم آتش ميگرفت اما اجازه نداشتم. مادرش خوزستاني بود. روزهاي ملاقات ميآمد و يواشكي پنبه خيس ميكرد و ميزد به لبهاي غلامعلي. آن قدر عطش داشت كه اگر كسي در اتاق بغلي آب از پارچ در ليوان ميريخت، صداي شرشر آب را ميشنيد. با هم اتاقيها و ملاقاتكنندگان قرار گذاشتيم كسي توي اتاق آب نخورد و حتي از ملاقاتيها هم ميخواستيم كه رعايت كنند. روزهاي آخر ميگفت: « آقا جان! تو را به حضرت ابوالفضل يك قطره آب به من بده. » يك روز توي بيهوشي نميدانم چشمهايش باز بود يا نه؛ ولي يك دفعه دست برد و دو تا سرمي را كه بهش وصل بود، كشيد و گذاشت توي دهانش. صداي قطرات سرم را صداي موج دريا يا رودخانه ميشنيد. يك شب ساعت 12 دوستانم به ملاقاتم آمده بودند. من مدام به سوندهاي زير تخت او نگاه ميكردم كه ديدم سوندها پر خون شد. فرياد كشيدم پرستارها آمدند. اما دقايقي بعد خلائي در اتاق ايجاد شد و غلامعلي پر كشيد. صبح وقتي مادرش براي ملاقات آمد و جاي خالي او را ديد، گفت: توي آن دنيا به خدا خواهم گفت اگر ابوالفضل تو دو روز تشنگي كشيد، غلامعلي من 10 روز تشنگي را تحمل كرد. منبع: كتاب برداشت دو