0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:57 PM

سرباز گارد عراق

صبحگاه ششم مهرماه سال 1360 ه.ش بود. من از لبه‌ي كارون به عقبه‌ي جبهه بازمي‌گشتم كه جسد پسري عراقي را ديدم. آن موقع من 16 ساله بودم. پسركي كه جسدش در مقابلم بود 14 ساله به نظر مي‌رسيد.
او را به حالت دو زانو بر زمين نشانده بودند. گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سيم به تابلوي تقاطع جاده بسته بودند و خون به صورت جويباري كوچك از زير پاهايش جاري شده بود. چشمانش كاملاً باز بود. دلم خواست عكسي از چهره‌ي او بگيرم. مي‌دانستم كه با وجود اين سگ‌هاي ولگرد گرسنه در شب، چه به روز جسد پسرك خواهد آمد.
زير لب گفتم: «به خدا اگر يك بيل داشتم حتماً خاكت مي‌كردم» به راه افتادم. چند متر جلوتر درست در مقابل چشمانم يك بيل قرار داشت. با ناراحتي به سمت سرباز عراقي برگشتم. شروع به كندن زمين كردم. جويبار خون جوان 14 ساله‌ي عراقي به درون گود راه پيدا كرد. در اين فكر بودم كه جهت قبله را درست تشخيص داده‌ام يا نه كه با صداي انفجار به درون قبر افتادم. جسد پسر عراقي نيز به رويم افتاد.
وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفت. با كلي زحمت جنازه را كنار زدم. شيارهاي خون تازه بر روي اوركت پسرك به من فهماند كه او حائلي شده بين من و تركش‌هاي انفجار. كارت شناسايي و نامه‌ي او به خانواده‌اش را از جيبش بيرون آوردم. «سعد عبدالجبار» جمعي تيپ 23 نيروهاي مخصوص گارد رياست جمهوري، از يگان‌هاي تحت كنترل سپاه سوم بصره»
براي جلوگيري از تماس صورتش با خاك، اوركتش را روي سرش انداختم. چهار پوكه‌ي خالي فشنگ در ميان دندان‌هايش نظرم را جلب كرد. اما درنگ جايز نبود. تابلوي شكسته‌اي را از اطراف برداشتم و بالاي سر قبر گذاشتم. ساليان دراز از آن ماجرا گذشت.
با برادراني آشنا شدم كه كارشان تبادل اجساد بود. آدرس مدفن آن سرباز گارد را به آن‌ها دادم. وقتي پيكر را بيرون آورديم، افراد تفحص گفتند: «يك فراري ديگر» پرسيدم: «از كجا مي‌دانيد» يكي از نيروها گفت: «از پوكه‌هاي فشنگ كه در دهان او بود. اين پوكه‌ها را بعد از مراسم اعدام در دهانش گذاشته‌اند تا نيروهاي ديگر عبرت بگيرند. قبل از اعدام نيز به دو زانويش شليك كرده‌اند، اين را از استخوان‌هاي شكسته مي‌توان فهميد.
بدنم مي‌لرزيد، او دليلي براي جنگ كردن با ما نداشت. قلم را به دست گرفتم و نامه‌اي براي خانواده‌اش نوشتم و براي اين‌كه نامه به دست سربازان بعث نيفتد، آن را در استخوان شكسته‌ي پاي او گذاشتم. اگر ده سال پيش از راز مرگ او اطلاع پيدا مي‌كردم، شايد هرگز چنين نامه‌اي نمي‌نوشتم. ولي اكنون كه خود داراي فرزند هستم مي‌توانم احساس كنم كه بر سر خانواده‌ي آن نوجوان چه آمده است.
   

منبع: مجله ياد ماندگار  

 

 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها