پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:48 PM
ذكر و ايثار
دست و پايم را گم كرده بودم، نميتوانستم آن صحنه را تحمل كنم. در تمام عملياتهايي كه شركت داشتم اينچنين صحنهاي را هرگز نديده بودم. مجروحي روي زمين افتاده بود، در حالي كه هر دو دستش قطع شده بود و رگهايش به پوست و گوشت لهيده و آويزان بود و مانند كشي در حال نوسانهاي منظم و موزون بود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
نميدانم اين همه خون از كجا آمده بود كه تمام بدن اين بزرگوار را فرا گرفته بود. نزديكش رفتم و خواستم بلندش كنم تا به عقب ببرم، اما با تكان دادن سرش من را از اين كار منع كرد. لبهايش تكان ميخورد، احساس كردم ميخواهد حرفي بزند، گوشم را نزديك به او كرده و گفتم: «چه ميخواهي؟!» متوجه شدم زير لب زيارت عاشورا را زمزمه ميكند و باز هم براي منع كردن من از كمك او پيدرپي سرش را تكان ميداد.
به خاطر اين همه گذشت و ايثار اشك در چشمانم جمع شد. با بوسهاي بر پيشاني او، آنجا را ترك كرده و به ديگر مجروحين كمك كردم، بعد از تمام شدن كارم برگشتم كه به آن بزرگوار كمك كنم اما ديگر نفس نميكشيد و خوني از بدنش سرازير نميشد. طاقت نياوردم، پاهايم سست شد، سرم را رو به آسمان برده و هاي هاي گريه كردم.
راوي: محمد مطهري