پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:46 PM
دو دست حنا بسته آرپيجيزن با هزار زحمت براي ساعتي مرخصي گرفت تا از شهر سيگار تهيه كند. اما ده روز بعد به منطقه بازگشت. فرمانده با ديدن او گفت: «بهبه اقر بخير» ميگفتي پيش پايت گوسفند قرباني ميكرديم. سرش را پايين انداخت و گفت: «وقتي رفتم شهر بياختيار دلم براي مادرم، گندمها، امامزاده، روستا و... تنگ شد. هرچه سيگار دود كردم فايدهاي نداشت. منبع: كتاب خمپاره هاي خواب آلود
وقتي به خودم آمدم در روستايمان در شيراز بودم. «با اجازهي شما به اصرار مادر بله را گفتم» فرمانده در حاليكه ميخنديد ادامه داد ده روز غيبت نوش جان! ده روز ديگر هم گل عروسيت. آرپيجيزن قبول نكرد.
هنوز چند ثانيه از اين صحبت نگذشته بود كه گلولههاي تيربار عراقي بعد از ردشدن از سيمهاي خاردار يكييكي در تن او فرو رفت. آرپيجي از دستش افتاد. تمام تنش ميلرزيد. با سينه روي رديف سيمهاي خاردار افتاد و صداي فشهاي از جنازه او بلند شد.خرج گلولههاي آرپيجي پشت كمرش شروع كرد به سوختن و به اندازهي شعله شمعي آتش روشن شد. آتش كمكم شعله كشيد. بوي گوشت سوخته در فضا پيچيد. در همين لحظه سنگرش منهدم شد. به طرفش دويدم، تنها دو دست حنابسته باقي مانده بود.