پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:45 PM
دل تاريك اروند
اروند در زير چتر سياه شب طنازي ميكرد. به نام زهرا (س) به آب زديم. هرچند دقيقه يك منور در دل سياه شب ميتركيد. باران آرام آرام ميباريد. ناگهان سعيد فرياد زد: «حاجي! كجايي» ماسكش جر خورده بود. سعيد داشت توي آب دست و پا ميزد. موج او را گرفته بود. دستانم را روي دهانش گذاشتم. اما دستم را گاز گرفت. منبع: كتاب حنجره هاي بي تاب
حاجي جلو آمد، سعيد را در آغوش كشيد و آرام زمزمه كرد: «سعيد جان داداش داد نزن، تو را به خدا داد نزن، عمليات لو ميره» حاجي نگاهم كرد. سعيد هنوز داد ميزد. نگاهم را از او دزديدم. چند لحظه بعد برگشتم. حاجي ميگريست و دستانش زير آب بالا و پايين ميرفت. سعيد نبود. قطرات اشك از صورت حاجي روي اروند ميچكيد.
پرسيدم: «سعيد كو؟» چيزي نگفت. فقط آسمان را نگريست. سعيد بيجان روي آب آمد. منور سبزي بار ديگر دل سياه شب را روشن كرد. حاجي پيشاني سعيد را بوسيد و او را به كنار ساحل كشاند. اما ديگر نميتوانست قدم از قدم بردارد و من ديدم كه كمرش خم شد.
راوي: شهيد بلورچي