پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:43 PM
دسته كليد همه چيز را به شوخي ميگرفت، هر شب ميهمان يك سنگر بود، شبي كه قرار بود براي شناسايي تا اعماق نيزارها پيش برويم مهمان سنگر ما شد. زنجيري با يك پلاك و 3 تا كليد، به گردنش آويخت. دسته كليد را جلوي سينهاش گرفت و گفت: «اين كليد انبار است. اين كليد قايق است اين هم كليد بهشت است». منبع: كتاب تركش وانار
خودمان را خندهكنان آمادهي حركت كرديم. صداي خندهها كار دستمان داد، نگذاشت عراقيها بخوابند. همان لحظات اول بر سرمان آتش ريختند. به سرعت برگشتيم اما او روي دستان من جان داد. با خندهي هميشگي روي لبانش موقع عقبنشيني زنجير را از يقهاش بيرون كشيدم. نبايد پلاكش به دست دشمن ميافتاد. به زنجير يك پلاك بود با دو كليد.