0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389  12:36 PM

خستگي

فرخنده اسماعيلي دختر 16 ساله و ريز نقشي بود كه طبع خونسرد و در عين حال مهرباني داشت. خيلي دلسوزانه كار مي‌كرد و دم نمي‌زد. تا اينكه يكبار سه روز از كار طاقت‌فرساي ما مي‌گذشت و هيچ كدام استراحت نكرده بوديم. من و فرخنده داشتيم وسايل اتاق عمل را مي‌شستيم كه گفت: افسانه من خيلي خسته‌ام مي‌خواهم همين جا بخوابم. من هم چون مي‌دانستم اين‌جا جاي خوابيدن نيست بدون اينكه برگردم نگاهش كنم گفتم: خوب بخواب... چند دقيقه گذشت و هيچ صدايي از او نيامد، برگشتم ديدم فرخنده روي زمين دراز كشيده، دستهايش را گذاشته زير سرش و خوابش برده، هر چه تكانش دادم بيدار نشد. وطن خواه و فرح نژاد را صدا زدم، آب روي صورتش ريختيم اما بي‌فائده بود. نگران شدم. دستگاه فشار خون را آوردم و نبضش را گرفتم. همه چيز عادي بود، او فقط از شدّت خستگي بيهوش شده بود. زود چند نفري دست و پايش را گرفتيم برديم خوابگاه؛ 24 ساعت خوابيد... واقعاً آن روزها فشار كار به حدي بود كه انسان از خستگي بي‌هوش مي‌شد.    

منبع: كتاب خانه ام همين جاست   -  صفحه: 76

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها