پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:36 PM
خرمشهرخونين خرمشهر در ميان دستان دشمن ميسوخت. با شهادت هر دلاوري قلب زمين ميلرزيد. در گوشهاي از اين شهر ويران جهانآرا در تاريكي شب قدم ميزد. سياهي بود، سياهي. منبع: كتاب دركوچه هاي خرمشهر
ناگهان جوانكي هراسان، فرياد زد: «مدرسه را با توپ زدند. محمد دويد، كوچهها را يكي پس از ديگري طي كرد. ازمدرسه چيزي باقي نمانده بود، بغض گلويش را فشرد. تمام بچههاي سپاه آنجا خواب بودند، چراغ قوه را روي جنازههاي متلاشي شده گرفت، دلش ميخواست فرياد بزند، نعره بكشد، گريه امانش را بريد. به تكههاي گوشت چسبيده به ديوار نگاه كرد، يك نفر فرياد زد: «محمد فقط پاهاي محسنيفر را پيدا كردم، بقيه بدنش نيست، و محمد فقط توانست آهي بكشد...».