پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:35 PM
خجالت هوا تاريك تاريك بود. آتش و گلوله از آسمان ميباريد. در نزديكي مقر دشمن قرار داشتيم، اما سيم خاردارها مانع حركت بچهها بودند. همهي برادران رزمنده براي خوابيدن بر روي سيم خاردار داوطلب شدند. ولي مسئولشان دو نفر را انتخاب كردند. دو مرد آرام و صبور به سمت سيم خاردارها به راه افتادند و به جاي آنكه به پشت بر روي سيم خاردار بخوابند تا درد كمتري بكشند با صورت به روي سيمها خوابيدند. يكي از نيروها پرسيد: «چرا اينطور ميخوابيد؟» منبع: كتاب چهل خاطره
يكي از آن دو مرد پاسخ داد: «براي اينكه بچهها نگاهشان به صورتمان نيفتد تا خجالت بكشند؟
سكوت تلخي در فضاي آنجا حاكم شد. نيروها يكي يكي از روي آنها گذشتند، سپس در حاليكه ميگريستند تكههاي گوشت آن دو مرد را از ميان سيمهاي خاردار درآوردند.