پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:27 PM
چادر صداي انفجار و تودهي عظيم گرد و خاك سيل جمعيت را به سوي خرابهها روانه كرد. ساعتي بعد فرياد يكي از امدادگرها بقيهي نيروها را به طرف خود كشيد. دست دختري جوان با النگوهاي طلايي نشان از حيات يك انسان در زير آوار ميداد. منبع: كتاب زنان جنگ
همهي دستها به كمك آمده و دانه دانه آجرها و سنگها را پس ميزدند. تلاش براي نجات يك زندگي. بالاخره پيكر خونآلود دختر را بيرون كشيدند. 12-13 سال بيشتر نداشت. پرستار با خوشحالي فرياد زد: «زنده است.» در ميان راه به هوش آمد.
با ديدن من با ناله چند مرتبه گفت: «چادرم، چادرم!» نميدانستم چه كار كنم. دلم به حال او ميسوخت، اما در ميان آن آتش چيزي نبود، كه بر سرش بكشم، تا آرام بگيرد. به ياد اهلبيت امام حسين (ع) افتادم و صحراي كربلا. چند ثانيه بعد دخترك از هوش رفت و من در حاليكه سرم را در دستانم گرفته بودم به حال مظلوميت امت رسولالله (ص) ميگريستم.