پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:51 AM
بالگرد عراقي بالگرد عراقي كمي دورتر از ما به زمين نشست و سربازان بعثي نيروهاي ما را كه حالا اسير شده بودند، سوار بالگرد ميكردند. من مجروح روي زمين افتاده بودم، درد جانكاهي داشتم. تصميم گرفتم خود را به هر زحمتي شده به بالگرد برسانم تا از اين درد نجات پيدا كنم هر چند كه درد اسارت درد سختي است. منبع: كتاب سرباز - صفحه: 58
اما در ميان راه توان ادامه دادن نداشتم و بالگرد بلند شد. دقايقي گذشت هليكوپتر هنوز اوج نگرفته بود كه در آسمان ثابت ايستاد و لحظهاي بعد، در آن باز شد. نميدانستم علت چيست به همين دليل همين طور به آن چشم دوختم. سربازان بيرحم عراقي دست و پاي اسرا را گرفته و با قدرت تمام آنها را به پايين پرت ميكنند. بعد از پرتاب آخرين اسير، در بالگرد بسته شد و من به زحمت در ميان شهدا ميگشتم و در غم مظلوميت آنها ميگريستم.