پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:48 AM
ايستگاه صلواتي حاج جوشن، پيرمرد بسيجي با صفايي بود كه حضور او هميشه محفل رزمندهها را گرم ميكرد. وقتي پاي حاجي به فاو باز شد گوشهاي را انتخاب كرد و ايستگاه صلواتي راه انداخت. او در آنجا با رويي گشاده و برخوردي صميمي به دست بچههاي رزمنده شربت و شيريني ميداد، به طوري كه رفتار او خستگي را از تن همه درميكرد. منبع: ويژه نامه سبزسرخ - صفحه: 5
يكبار وقتي حاج جوشن مشغول پذيرايي از رزمندهها بود متوجه دو نفر ميشود كه با قيافهاي شبيه بچههاي خودمان اما با لهجهاي خاص از او تقاضاي شربت ميكنند. حاجي به هر دو شربت داد و زيرچشمي آنها را زير نظر گرفت. او وقتي ديد آن دو نفر بعد از خوردن شربت دست در جيب برده و پولي را بابت آن به وي پرداختند، شكشبه يقين مبدل شد. زود بچهها را خبر كرد و بعد از بازرسي معلوم شد هر دوي آنها عراقي هستند. آن روز اين طور شايعه شده بود كه آنها نيروهاي اطلاعاتي عراق بودند كه براي كسب اطلاعات به فاو آمدند. بعضي از بچهها ميگفتند: "تنها اشتباهشان اين بود كه ايستگاه صلواتي ما را با كافهترياهاي بغدادد اشتباه گرفتند!"
راوي: علي مردان محمدزاده