0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389  11:47 AM

ايثار

آن شب بر فراز دستگاه بولدوزر و در اوج عمليات بر اثر اصابت تركش، ساق پايم شكسته بود. قادر به حركت نبودم. در ميان انفجارهاي پي در پي به سويم آمد. گفت: «چي شده؟»
گفتم: «مجروح شده‌ام.» مرا به دوش كشيد و به سمت عقب به راه افتاد. بارش گلوله امانمان را بريده بود. يك لحظه گلوله‌ي خمپاره‌اي پشت پايمان به زمين خورد و هر دو با صورت نقش زمين شديم.
چند ثانيه بعد صدايش كردم: «اصغر! اصغر! بلند شو. به سختي سرم را از زمين بلند كردم. در نور ضعيف منورها ماسه‌هاي كنارش را رنگين ديدم. تركش به سرش اصابت كرده بود.
دلم مي‌خواست به او كمك كنم، ولي هر دو دستم تركش خورده و شكسته بود. سرم را در كنارش به زمين گذاشتم و خاطراتش را در ذهنم مرور كردم: «اذان گفتنش، لبان هميشه ذاكرش، شجاعتش، ايثارش و... » آن شب او (اصغر منصوري) در كنارم آرام خوابيد، آرامشي به پهناي ابديت.
   

منبع: كتاب دژآفرينان  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها