پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:32 AM
آجيل شهادت
در جاده پياده راه ميآمدم تاهم برايم رفع خستگي شود و هم از لحاظ جسمي، ورزش و تحركي باشد براي لاغرتر شدن تا به قول معروف « وا نروم». رسيده پيچ دهلاويه. يك ماشين رسيد؛ از اين ماشينهايي كه ميگفتند شكلات ميآورد ( پيكر شهدا را با خود حمل ميكرد ) من دستي بالا كردم و راننده توقف نمود و ما را سوار كرد. منبع: مجله الغديريان - صفحه: 29
كنار راننده نشستم. يك عزيز رزمندهي يزدي و يك برادر روحاني هم در حالي كه به در ماشين تكيه كرده بود، در كنارم نشستند. شب عيد بود و پاكتهاي آجيل بستهبندي شده بين بچههاي رزمنده توزيع ميشد. در طي مسير به ما هم از اين بستههاي آجيل دادند. شروع كرديم به آجيل شكاندن. يكي از برادرها نميخورد؛ برادر روحاني پرسيد چرا آجيل نميخوري؟ گفت: روي اين پاكتها چي نوشته؟، مثل آن كه نوشته: « مخصوص رزمندگان » او با اين حرفش به ما حالي كرد كه اين آجيل مخصوص رزمندگان است و هر كس حق خوردن آن را ندارد.
برادر روحاني به او گفت: « اينقدر سخت نگير، حالا اگر ما رزمنده نباشيم، در منطقهي جنگي كه هستيم و حتماً اگر براي ما اتفاقي بيفتد، ما هم جزو شهدا خواهيم بود اين حرفها كه نيست. » اما او از اين آجيلها استفاده نكرد. ماشين در طول مسير ميرفت و ما مشغول شكستن آجيل بوديم كه ناگهان چند گلولهي خمپاره كنار ما به زمين نشست و منفجر شد و تازه راننده متوجه شد كه مسير را اشتباهي آمده و درست در ديد دشمن قرار داريم. به سرعت در حال دور زدن بود تا خودمان را نجات بدهيم كه يك تير مستقيم خورد به شيشهي ماشين و بعد هم اصابت كرد به پيشاني اين برادر. وقتي تير خورد، گفت: « حالا اگر ميخواهيد آجيل در دهانم بگذاريد اين كار را بكنيد. حالا من رزمنده هستم. »
آن برادر روحاني كه خيلي باسليقه بود، جانمازش را از جيب بيرون آورد و كمي تربت امام حسين (ع) را از درون جانماز برداشت و عرض كرد: « برادر، آجيل تو ديگر تخمه و پسته نيست، آجيل تو تربت حضرت سيدالشهدا (ع) است »و سپس تربت را در دهان اين عزيز رزمنده نهاد و لحظاتي بعد همسفر ما همانطور كه چشمانش باز بود، روحش به ملكوت اعلي پر كشيد.