0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:23 AM

وقت الصلوة

غروب كم‌كم از راه مي‌رسيد؛ در حالي كه ما هنوز نماز ظهر و عصر را اقامه نكرده بوديم. فكر مي‌كردم از آن‌ها اجازه بگيرم كه نماز بخوانم، اما هيبت شيطاني‌شان مانع مي‌شد. نماز را بايد مي‌خوانديم و براي نخواندن آن هيچ بهانه‌اي پذيرفته نبود. دل به دريا زدم و گفتم: « وقت الصلوه »
از ميان آن جمع عراقي، كسي برخاست و با مهرباني بند دست‌هايمان را گشود. سر و صورت را به آب وضو طاهر ساختيم و هر كدام در گوشه‌اي دور از هم به نماز ايستاديم. خورشيد كه در غروب غم‌انگيز اسارت آخرين پرتوهاي زرد رنگش را جمع مي‌كرد، شاهد تكبير ما بود. گويا نگاه همه‌ي موجودات به ما دوخته شده بود! عراقي‌ها هم مستثنا نبودند و انگار صحنه‌اي باورنكردني و عجيب را تماشا مي‌كردند. حق داشتند؛ چرا كه ايرانيان را نزد آنان غير مسلمان و آتش‌پرست خوانده بودند.
نماز را به پايان رسانديم و به شكرانه‌ي برپايي آن به سجده افتاديم و با لبخند رضايت خدايمان را خوانديم كه ما را براي خدمت به اسلام و اسلام را براي سعادت بشر قوت و قدرت بخشيد.
دوباره دست‌ها و چشم‌هايمان را بستند و هر كدام از ما را براي بازجويي به سوي سنگري بردند.
   

راوي:علي رضا دهنوي

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 28

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها