پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:21 AM
نمازيك خط شكن
شهريور 61 ما را به اردوگاه جديدالتأسيس موصل 4 انتقال دادند. هيچ امكاناتي وجود نداشت. علفهاي هرزِ در هم تنيده، تمام حياط اردوگاه را پوشانده بود. آب در لولهها زنگ زده بود. تا يك ماه از سر ناچاري آن را ميآشاميديم. بر اثر آن همه به اسهال دچار شده بودند. عراقيها هم سخت ميگرفتند و مقررات جديدي وضع ميكردند كه بر دايرهي ممنوعيتها افزوده ميشد؛ مثلاً سرهنگ عراقي، فرماندهي اردوگاه دستور داد كه هر گاه سوت زده شد، هر كس در هر حالي كه هست بايد ميخكوب شود. اگر كسي تكان بخورد، مجازات ميشود. اگر كسي در حال نشستن است، همانطور وسط راه بماند و مانند اين.
چه بسيار كساني كه براي كوچكترين حركت جزيي كتك خوردند! يك نفر داشت پيراهنش را ميپوشيد. يك دستش در آستينش بود تا آمد دست ديگرش را در آستين كند، سوت زد. او دست ديگرش را هم در آستين پيراهن كرد؛ كابل بر سر و صورتش زدند و گفتند: « چرا تكان خوردي»؟ اسم آن سوت را گذاشته بوديم « سوت ميخي »!
يك روز سرد آمدند و اعلام كردند: « همه جمع شوند كه ميخواهيم زيرپوش بدهيم» ! شگفتآور بود. ميتوانستند مانند ديگر اردوگاهها زرپوشها را به ارشد بدهند و او تقسيم كند، اما نميخواستند. ما را جلوي آسايشگاهها به صف نشاندند. بيش از هزار و پانصد نفر بوديم. از پيش از ظهر نشستيم نه غذايي بود و نه استراحتي. هيچ كس هم جرأت تكان خوردن نداشت. نگهبان با كابل ايستاده بود. نزديك غروب توسط ارشد به آها پيغام داديم كه ميخواهيم نماز بخوانيم. كمكم آفتاب داشت پنهان ميشد و آنها توجهي نكردند. بعثيها مثل گرگهاي كمين كرده، همه را ميپاييدند.
شايد كمتر از پانزده دقيقه به غروب آفتاب مانده بود كه يكباره از داخل صف آسايشگاه 3، حاج آقا سيدعلياكبر ابوترابي بيتوجه به همهي عراقيها برخاست و به طرف حياط خاكآلوده رفت و با آرامش و متانت رو به قبله ايستاد و تكبيرةالاحرام را بر زبان جاري كرد. عراقيها دهانشان قفل شده بود. تا آمدند حرفي بزنند، او در درياي نماز شنا كرد. بچهها هم به آن خطشكن پيوستند و همه به سوي حياط سرازير شدند و قامت بستند. تازه عراقيها داد و بيداد راه انداختند؛ اما چه سود! كار تمام شده بود.
راوي:عبدالمجيد رحمانيان
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 50