0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:21 AM

نمازوتبليغ

وقتي كه در منطقه‌ي پاسگاه زيد اسيرمان كردند، پاي راستم زخمي بود. به سختي مي‌توانستم جا به جا شوم. آن‌ها هم ما را از جايي به جاي ديگر مي‌بردند. در يكي از مكان‌هاي بين راهي همه‌ي ما را به صف كردند و چند بار رگبار گلوله روي ما گرفتند. گويا پاييز حيات دنيوي بود و فصل برگريزانِ درخت انساني. عده‌اي بر زمين ريخته شدند؛ وقتي نگاه كردم، نفر سمت چپ و راست من هم شهيد شده بودند.
هوا تاريك بود كه ما را در پادگاني در بصره مستقر كردند. حالا ديگر وقت نماز بود و رستاخيز جان. هر طور بود وضو گرفتيم و مشغول نماز شديم. در ميان سربازان عراقي، عده‌اي سوداني و مصري و ... حضور داشتند. آن‌ها شگفت‌زده دور ما جمع شده بودند و تماشايمان مي‌كردند. نماز كه تمام شد، از آن‌ها علت تعجّبشان را پرسيديم، گفتند: « مگر شما ايراني‌ها هم نماز مي‌خوانيد؟ مگر شما مسلمانيد»؟
گفتم: « ما هم مسلمانيم و هم نماز مي‌خوانيم. ما شيعه‌ي اِثني عَشري هستيم. » وقتي خوب گوش كردند، گفتند: « به ما گفته‌اند كه شما مجوس و كافريد و قصد داريد دين خدا را از بين ببريد. ما هم داوطلب شديم كه براي پاسداري از دين خدا با شما بجنگيم؛ حالا خجالت زده‌ايم. » معمولاً در اين‌گونه حالت‌هاست كه انسان‌هاي خطاكار زود از مسير انحرافي خود برمي‌گردند، اگر مانعي قوي‌تر آن‌ها را به ترديد نيندازد. همين‌طور كه با آن‌ها حرف مي‌زديم، عراقي‌ها متوجه شدند و به سوي ما حمله‌ور شدند. با هر چه در دست داشتند، ما را كتك زدند و عده‌اي را زخمي كردند. بعد به آن سربازان مصري و سوداني و ... گفتند: « اين‌ها دروغ مي‌گويند. حالا كه اسير شده‌اند، به دروغ خود را مسلمان معرفي مي‌كنند. »
چند روز بعد ما را – كه بيشترمان زخمي بوديم – سوار بر اتوبوس در شهر بصره گرداندند و مردم با سنگ و چوب و گوجه‌هاي لِه كرده، چه استقبالي از ما نمودند و چه شادي‌ها كردند! چه پيرزناني كه توان رقصيدن نداشتند اما آن روز روحيه گرفته، مي‌رقصيدند! بعد از ظهر به بغداد رسيديم. ما را به وزارت دفاع بردند. آن‌جا شخصي را ديديم بسيار مؤدب و آرام. چهره‌اي تكيده و بدني لاغر داشت. با مهرباني ما را تحويل مي‌گرفت؛ بعد فهميديم كه روحاني است و به او ابوترابي مي‌گويند.
از او درباره‌ي مجروحيتمان و نبود آب و چگونگي وضو و نماز و قبله پرسيديم. او آرام و آسان پاسخ داد. همه‌مان نماز را خوانديم و از آن‌جا راهي دژباني شديم؛ همان سالن بزرگي كه به مرغداري بيشتر شبيه بود.
   

راوي:عبدالرضارجبي

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 199

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها