پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:20 AM
نمازنوجوان
تابستان سال 60 مرا از اردوگاه موصل شمارهي 1 به بغداد بردند. در آنجا با افسران شايسته و لايقي مانند سرهنگ مدارايي و سرهنگ وطنپرست و تعدادي ديگر، همسلول شديم. آنها در عمليات رمضان اسير شده بودند. در كنار اين افسرها نوجوان دوازده سالهاي به نام عليرضا احمدي را ديدم. او را از پدرش ( كه اسير بود ) جدا كرده و براي تبليغات به بغداد آورده بودند.
دو سه روز اولي كه در آن سلول بوديم، اين عزيزان كمتر با من صحبت ميكردند؛ ولي بعد كه مرا شناختند، با هم مأنوس شديم. سه روز عليرضا براي نماز صبح بلند نشد؛ روز سوم به من گفت: « حاج آقا! من قبلاً براي نماز صبح بيدار ميشدم، لطفاً مرا بيدار كنيد»!
عليرضا حتي براي يك مرتبه هم از من نپرسيد كه باباي من كجاست و سرنوشت من چه ميشود، تا چه برسد به اين كه گريه كند. او به فكر نمازش بود كه قضا نشود؛ در حالي كه هنوز بالغ نشده بود.
راوي:شهيد سيدعلي اكبر ابوترابي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 209