پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:20 AM
نمازممنوع
ما را به اردوگاه رمادي منتقل كردند. آنجا جو عجيبي حاكم بود. متأسفانه عدهاي نماز نميخواندند و براي عراقيها خبرچيني ميكردند. ما را كه صد و هشتاد نفر بوديم، جدا از آنها در يك آسايشگاهي جا دادند. روز سوم ورودمان، من در حال نماز بودم كه سربازي درون اتاق آمد و با نوك پوتين محكم به ساق پايم زد. واقعاً از شدت درد سوختم؛ اما هر طور بود، نماز را تمام كردم.
او با تشر گفت: « چرا بدون اجازه نماز خواندي»؟
گفتم: « مگر براي نماز هم بايد از تو اجازه بگيرم. »
گفت: « بله، اينجا براي هر كاري بايد اجازه بگيريد و نماز خواندن هم ممنوع است. » كمي درنگ كرد و ادامه داد: « مگر شما نماز هم ميخوانيد»؟ گفتم: « بله » گفت: « شما كه آتشپرستيد. » من هم در جوابش گفتم: « شما هم بتپرستيد. »
آنقدر عصباني شد كه سيلي محكمي به صورتم زد و بعد پرسيد: « روزانه چند ركعت نماز ميخواني»؟ گفتم: « هفده ركعت» گفت: « از حالا بايد روزي پنج ركعت نماز بخواني. »
در حالي كه از گوشم خون ميآمد، با ترديد مرا رها كرد و رفت و در حال رفتن گفت: « يادت باشد كه اگر بيشتر از پنج ركعت بخواني، به من خبر ميدهند. » روز بعد دوباره به سراغ من آمد و گفت: « چند ركعت نماز خواندي»؟ گفتم: « هفده ركعت » داد زد: « مگر نگفتم بيشتر از پنج ركعت نخوان»! و شروع كرد به كتك زدن من. من هم طاقت نياوردم و سر او داد زدم و گفتم:« از اين به بعد هم نمازم را هفده ركعت ميخوانم؛ كدام عالم ديني گفته نماز يوميه پنج ركعت است»؟
از حماقت او خندهام گرفت و گفتم: « به فرماندهتان گزارش ميدهم و از تو به صليب هم شكايت ميكنم. » او رفت اما ممانعتها و كتكهايش قطع نشد؛ دشمن نماز بود.
راوي:محمد درويشي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 85