پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:19 AM
نمازعشق
سرانجام پس از سپري شدن دو روز از اسارت توأم با آزار و شكنجه و توهين در شهر العماره، در شبانگاه يازدهم اسفند 62 ما را با چند دستگاه اتوبوس به بغداد انتقال دادند. ساعت 12 شب بود؛ بعثيها در همه جاي راهرو ايستاده با مشت و لگد و كابل و شلاق از ما پذيرايي كردند. سپس داخل يك چهارديواري بزرگي كردند كه هيچ شباهتي به اتاق يا حتي زندان نداشت.
سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ ميكرد و از شدت گرسنگي و خستگي، ديگر نايي در بدن نمانده بود؛ اما ديري نپاييد كه با ورود گروههاي جديد از اسيران، جمعيت افزايش يافت و گرميِ نفسِ حدود هزار نفر، سرما را قدري در هم شكست. به جرأت ميشود گفت كه شيرينترين خاطرهي بغداد، نمازي بود كه با شركت نزديك به هزار رزمندهي غيور در همان سالن اقامه شد. اگرچه بدنها خونين و لباسها چركين بود، اما آن نماز، نماز عشق بود.
امامت آن را حبيب بن مظاهري از خطهي ايران زمين بر عهده داشت. چه زيبا بود دعاي هميشگي بعد از نماز، در مركز طغيان و سركشي!
... پانزدهم اسفند ما را به اردوگاه بزرگ موصل بردند. فرماندهي عراقي اين دستورها را صادر كرد: « صلاه الجماعه ممنوع! صلاه الليل ممنوع! و ... ممنوع »!
سحر فرا رسيد و " حاج آقا ناظمي " پيرمرد سيدي از اهالي چناران مشهد – كه به گفتهي خودش سالها بود كه نماز امام زمان ميخواند – بدون توجه به دستور فرماندهي بعثي، از خواب برخاست؛ وضو گرفت و به نماز ايستاد. صبح هنگام آمار سرباز عراقي او را از صف بيرون كشيد و او را چنان كتك زد كه به قول خودش عبرتي براي ديگران باشد.
سحرگاه بعد سيد بزرگوار نشسته نماز را اقامه كرد و فردا همان صحنه تكرار شد. بعد از آن به سفارش برادران، مدتي پتو بر دوش به محراب عشق رفت؛ اما هرگز از كار خود خسته و آزرده نشد.
راوي:قاسم جعفري
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 219