0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:19 AM

نمازعارف

تابستان سال 66 ما در اردوگاه تكريت 5 بوديم؛ اردوگاه بسيار كوچكي كه بسياري از رهبران اردوگاه‌ها را در خود جا داده بود. هيأت صليب سرخ هم تا سه ماه اجازه نيافت تا از ما اسراي ثبت‌نام شده، بازديد كند. فرمانده‌ي اردوگاه سروان جمال بود؛ مردي چاق و كوتاه قد با موهايي نسبتاً بلند، كه مي‌لنگيد و به اردوگاه وارد مي‌شد.
يك روز صبح سربازانش يك بغل چوب و كابل به اردوگاه آوردند و به اتاقشان بردند. از خنده‌هايشان معلوم بود كه قرار است اتفاقي بيفتد. ما هم منتظر بوديم. ظهر وقت نماز سروان جمال با چند نفر ديگر داخل اردوگاه شدند. آن‌ها تعدادي از اسيران را جدا كردند و به اتاق خودشان بردند. از اتاق ما هم حاج آقا ابوترابي را بردند. بيش از يك ساعت با كابل و چوب آن‌ها را به نوبت زدند؛ اما حاج آقا را براي نوبت آخر نگه داشتند. معلوم نبود چرا آن‌ها را وحشيانه كتك مي‌زنند.
وقتي از شكنجه‌ي آن اسيران مظلوم فارغ شدند، همه را روانه‌ي اتاق‌ها كردند. ديگر نوبت حاج آقا بود. دل‌هاي ما مي‌تپيد و نگران، گوش‌ها را تيز كرده بوديم. لحظه‌هاي سخت و ديرگذري بود. بر خلاف معمول، هيچ صدايي شنيده نمي‌شد؛ لحظاني در سكوت گذشت و ما دور اتاق تكيه بر ديوار زده، منتظر بوديم تا آن رهبر دلسوز وارد شود. ناگهان سكوت شكسته شد و صداي " يا زهرا " در فضاي اردوگاه پيچيد. آن‌ها هم‌چنان مي‌زدند و حاج آقا "‌ يا زهرا " مي‌گفت. او را خيلي زدند. ما چيزي نمي‌ديديم؛ اما چشم‌هاي نگرانمان از پشت پنجره‌ي اتاق به درِ اتاق نگهبانان عراقي بود.
يك‌باره ديديم كه در باز شد و حاج آقا بيرون آمد. خيلي سرحال بود؛ لبخند مي‌زد. سربازي او را تا در اتاقمان همراهي كرد. در را كه گشود، حاج آقا وارد شد؛ رو بر گرداند و دست به سينه از آن سرباز تشكر كرد. بي‌درنگ رو برگرداند و به همه‌ي ما سلام كرد. اشك‌هايي كه در پشت پلك‌هايمان جمع شده بود، يك‌باره سرازير گشت؛ اما آرام و بي‌صدا. حاج آقا سر به زير به سوي جاي خود رفت. هنوز سجاده‌اش پهن بود. بي‌توجه به همه چيز، اقامه گفت و تكبيره‌الاحرام را بر زبان جاري كرد. همه‌ي ما شگفت‌زده نگاهش مي‌كرديم. مثل هميشه آرام نمازش را خواند. سلام كه داد، به همه نگاه كرد و لبخندي زد و گفت: « آقا جون! ببخشيد ناراحتتون كردم. » اين‌جا تحمل بچه‌ها از دست رفت و گريه‌ها صدادار شد.
شب كه دكتر مسعود مولودي، پزشك آزاده، پيراهن حاج آقا را در پشت پرده‌اي در گوشه‌ي اتاق به زور بالا زد تا بر كمر او پماد بمالد، لحظاتي بعد از چشم‌هاي سرخ شده‌ي دكتر فهميديم كه عراقي‌ها با آن بدن نحيف چه كرده‌اند!
   

راوي:عبدالمجيد رحمانيان

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 213

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها