0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:19 AM

نمازشبانه

آن شب هم مثل شب‌هاي گذشته وقتي ساعت 8 شب بچه‌هاي آسايشگاه خود را به خواب زدند، نگهبان‌هاي عراقي مطمئن شدند و به دنبال كار خود رفتند. ما هم براي احتياط نگهبان گذاشتيم. آن شب نوبت نگهباني من بود؛ خاطرجمع كه شدم، گفتم: « بچه‌ها! بلند شويد و نماز بخوانيد»!
بچه‌ها بلند شدند و نماز جماعت را شروع كردند. در همين حال يكي از نگهبان‌هاي عراقي پشت پنجره آمد و مرا ديد و پرسيد: « چرا اين‌جا هستي»؟ من بدنم را جلوي صورت او گرفتم تا مانع ديدنش به درون آسايشگاه شوم. سعي كردم او را قانع كنم كه مسأله‌اي نيست. به او گفتم: « حالم گرفته و آمده‌ام پشت پنجره تا حال و هوايي عوض كنم. » او داد زد و گفت: « زود برو و بخواب »!
هر طور بود دست به سرش كردم و او رفت. بچه‌ها نماز را اقامه كردند و آن شب دعاي وحدت را سريع‌تر خواندند و سر جاي خود دراز كشيدند. يكي هم نگهباني داد تا من نماز بخوانم. در حال نماز بودم كه باز سر و كله‌ي همان نگهبان پيدا شد. او با عصبانيت فرياد زد: « امشب اين‌جا چه خبر است»؟ بعد هم در را باز كرد و داخل شد. چند نگهبان ديگر هم آمدند.
من در سجده بودم كه با لگد به بيرون پرتم كردند و همه را با مشت و لگد زدند؛ سپس رفتند و كابل آوردند و به جان همه‌مان افتادند. مرا هم به زندان بردند. فرداي صبح همه‌ي آن دوستان به جرم خواندن نماز كتك خوردند.
   

راوي:اصغر بني طالبي

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 185

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها