پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:15 AM
مهر،ممنوع!
مجروح و به حالت فلج در بيمارستان تموز بودم. اين بيمارستان در شهر حبانيه است و در يك پادگان نظامي قرار دارد. بخشي از بيمارستان به اسراي ايراني كه در اردوگاههاي رمادي بودند، اختصاص يافته بود. بيمارستان دو سالن بزرگ داشت با شش اتاق. هر كدام از سالنها و اتاقها به تناسب افرادي كه از اردوگاهها به آنجا ميبردند، تقسيم كرده بودند تا اسراي اردوگاههاي مختلف با هم ارتباط نداشته باشند.
من چون مشتري هميشگي بيمارستان بودم، هر از گاهي ميرفتم و در آنجا ميماندم. يكي از مشكلاتي كه ما در آنجا با آن مواجه بوديم، علاوه بر مسايل درماني، مشكل نماز خواندن بود. ما مُهر نداشتيم و محيط بيمارستان هم نجس بود. يك پرستار به نام خالد آنجا بود كه نسبت به شيعيان كينه داشت و ما را مسخره ميكرد و مهر گذاشتن براي نماز را تحمل نداشت. يك بار كه مرا عمل جراحي كردند و به اردوگاه برگرداندند. براي بار ديگر كه ميخواستند به بيمارستان ببرند، تصميم گرفتم به تعداد اتاقها مخفيانه با خودم مهر ببرم. البته اين كار پيامد سختي براي من داشت. چون اگر لو ميرفت، احتمال زيادي داشت كه ديگر رسيدگي نكنند. من هم كه دور شكمم كاملاً باندپيچي بود، از اين موضوع استفاده كردم و هشت تا مهر زير باندپيچي گذاشتم و با خودم به بيمارستان تموز بردم.
در آن جا روال كار اينطور بود كه نخست پزشك ميآمد و محل جراحي را ميديد و شرح حالي مينوشت و ميرفت. آن روز پزشك دير آمده بود. من مهرها را درآورده و جايي گذاشته بودم كه بعد آنها را جاسازي كنم. در همين حال خالد آمد و مرا صدا كرد و پيش دكتر برد. در آن مدتي كه پيش دكتر بودم، او به اتاق برگشته، مهرها را ديده و برداشته بود. وقتي برگشتم، هر چه گشتم مهرها را نديدم. خيلي ناراحت شدم. فهميدم كه خالد برداشته است. دو ساعت بعد او ميخواست به مرخصي برود؛ اهل شهر رمادي بود.
وقتي آمدند كه ما را به دستشويي ببرند، او هم اتاق را خالي ديد و كيف و وسايلش را روي ميز داخل اتاق گذاشت تا چند لحظه بيرون برود و سريع كارش را انجام دهد و بعد برگردد و وسايلش را بردارد و به مرخصي برود. در همين حال ما زودتر از او از دستشويي برگشتيم.
من ديدم كه وسايلش روي ميز در اتاق گذاشته شده است. خود را به خطر انداختم. يكي از بچهها فوري تشك ابري روي تخت را از وسط به صوت دو لايه بريد و من مهرها را از داخل كيف برداشتم و آن دوستان آنها را لاي تشك ابري جا دادند. خالد برگشت. اول نگاه كرد و ديد كه مهرها در كيفش نيست. آمد و گفت: « مهرها را بده »! البته همان بار اول كه مهرها را برداشت، من به او گفتم: « مهرها را بده »! او گفت: « من آنها را برنداشتم. » او توهين كرد و گفت: « ميداني مهرهايت را چه كسي برداشته»؟ نام امام زمان عليهالسلام بر زبان آورد و گفت: « او آمد و مهرهايت را برد. »
اين بار وقتي به من گفت مهرها را بده، من گفتم: « تو كه گفتي من مهرها را نبردم. » گفت: «نه من برداشتم؛ اما شما آمدي و آنها را برداشتي. » گفتم: « ميداني چه كسي آنها را برداشت»؟ گفت: « نه ». گفتم: « احتمالاً در اين فرصتي كه تو نبودي، ميشل عفلق (رهبر بعث ) آمده و مهرها را برداشته و رفته است. »
بالاخره او نتوانست مهرها را پيدا كند و به مرخصي رفت.
شب كه غذا آوردند، ما به سرعت مهرها را بين اتاقها تقسيم كرديم. بعد كه مرا به بيمارستان ميبردند، هنوز آن مهرها بود و بچهها بر آنها سجده ميكردند و بعد پنهان مينمودند.
راوي:فريبرز خوب نژاد
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 254