پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:06 AM
سجده ي نجات
ارديبهشت 69 در اردوگاه تكريت 12 بوديم. بعضي از اتاقها جوّ مذهبي خوبي داشت. بچهها هماهنگ بودند. عراقيها براي اين كه آن يكپارچگي را از بين ببرند، افراد اتاقها را جابهجا كردند. ما هم با عدهاي از بچههاي اتاقمان در اتاق ديگري همراه شديم. آنجا وضع فرق ميكرد. عدهاي اهل جماعت نبودند.
صبح روز بعد، من سحرگاه از خواب برخاستم و مثل هميشه از لاي ميلههاي تنگ پنجره به آسمان نگاه كردم كه بدانم وقت نماز صبح شده است يا خير. وقت نماز كه فرا رسيد، يكي از بچهها را نگهبان گذاشتم و اذان گفتم. آنها كه اهل نماز جماعت بودند، بيدار شدند و در جايي از اتاق صف جماعت بسته شد. خودم به عنوان پيشنماز، نماز را شروع كرديم.
در حال قنوت بوديم كه تكبيرگو اعلام كرد: « سرباز عراقي آمد. » و خودش به سرعت زير پتو رفت و دراز كشيد. نمازگزاران هم نمازشان را فرادا كردند. نگهبان وقتي پشت پنجره رسيد، نگاهي به داخل انداخت و فهميد كه نماز جماعت بوده است. من كه جلو بودم، سجدهي آخر را طولاني كردم. او هم گويا مرا ميپاييد. در اين حال مكبر از زير پتو حواسش به نگهبان بود و آهسته ميگفت: « هنوز نگهبان پشت پنجره است » من هم هر چه دعا بلد بودم، در سجده خواندم. تا اين كه آن عراقي خسته شد و رفت؛ اما گويي مرا شناخته بود. من هم نماز را تمام كردم و زود لباسهايم را عوض نمودم.
معمولاً وقتي سربازي شب نگهبان بود، صبح براي آمار استراحت داشت و براي آمار ظهر دوباره ميآمد. بعد از آمار صبح، من موقتاً اتاقم را مخفيانه با يكي از بچههاي اتاق ديگر عوض كردم. ظهر كه آن نگهبان آمد در اتاق قبليمان اعلام كرده بود: « همه، سرها را بالا بگيرند! » او هر چه دنبال من گشته بود، مرا پيدا نكرد و قضيه به خير گذشت.
راوي:شكرالله حيدري
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 153