0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:06 AM

سجده درملكوت

هنوز صليب سرخ ما را ديدار نكرده بود تا ثبت‌ناممان كند. بعثي‌ها هم دستشان در شكنجه دادن ما و ايجاد محدوديت‌هاي بيشتر بازتر بود. آن روزها نماز خواندن به شدت قدغن بود و اگر كسي را در حال نماز مي‌ديدند، او را به شدت مجازات مي‌كردند.
در يكي از روزهاي گرم تابستان، پيرمردي كه در اتاق ما بود، سر به سجده گذاشته با خداي خود راز و نياز مي‌كرد. سرباز بعثي كه پشت پنجره قدم مي‌زد، او را ديد و به داخل اتاق آمد و وحشيانه فرياد زد: « صلاه، صلاه » او مهلت نداد و به سوي پيرمرد يورش برد و با نوك پوتينش بر پهلوي پيرمرد مي‌زد. پيرمرد كه موهايش سفيد شده بود، بدون اين‌كه ناله كند يا از ديگران درخواست كمك نمايد، هم‌چنان در سجده با خدا مناجات مي‌كرد. نگهبان بعثي هم بر قوّت لگدهايش افزود. آن‌قدر زد كه پيرمرد ديگر توان برخاستن نداشت و از پهلويش خون بر كف اتاق جاري شد.
آن بعثي نامرد هم تا خون ديد، از ترس اين‌كه مبادا ديگران به سويش حمله ببرند، با سرعت از اتاق بيرون رفت و در را قفل كرد. همگي به سوي پيرمرد رفتيم. جسم نحيف او با ارتعاشي غريبانه و اندوهبار كم‌كم آرام شد. يكي از بچه‌ها با عصبانيت به سوي در دويد و فريادزنان درخواست كمك كرد اما آن پيروان بني‌اميه جوابي ندادند. يك نفر زيرپيراهنش را پاره كرد و دور شكم پيرمرد بست اما ثمري نداشت.
چشمان پيرمرد به نقطه‌اي در سقف خيره شد و ساعتي بعد جان به جان‌آفرين تسليم كرد و روحش به جمع نمازگزاران شهيد و شهداي غريب پيوست. شهادت آن پيرمرد مظلوم روحيه‌ي ما را پايدار كرد و تزلزل را از دل‌هايمان زدود.
   

راوي:سيدجمال حيدري

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 59

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها