پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:03 AM
دلهره ازاذان
روز 21 بهمن سال 62 در اردوگاه عنبر پس از غروب آفتاب وضو گرفته، رو به قبله نشسته بوديم. يكي از برادران چند آيه از قرآن تلاوت كرد و من اذان گفتم. پس از اين كه نماز را خوانديم، سرباز عراقي پشت پنجره آمد و به ارشد گفت: « چه كسي اذان گفت »؟ ارشد هم مرا صدا زد. وقتي به كنار پنجره رفتيم، نگهبان عراقي پرسيد: « تو مؤذّن هستي »؟
گفتم: « بله ». گفت: « چرا با صداي بلند اذان گفتي؟ مگر نميداني كه فرمانده با شنيدن اذان ناراحت ميشود »؟ به او گفتم: « ما مسلمانيم و مسلمان از شنيدن اذان خشنود ميشود نه ناراحت ». او از پاسخ من ناراحت شد و گفت: « عقوبت سختي در انتظار توست. »
فردا صبح لباسهاي زيادي به تن كردم و خود را آمادهي كتك و زندان نمودم. وقتي عراقيها وارد شدند، همه را به صف كردند و به نوبت به همه سيلي و لگد زدند. من آخرين نفر بودم. وقتي نوبت من رسيد، مرا به طبقهي دوم بردند و فلك كردند. در پايين آمدن، دوباره به داخل سيم خاردار هُلم دادند كه سر و صورتم خونآلود شد. به داخل اتاق كه برگشتم، فرماندهي عراقي گفت: « اين بار ما اين مؤذن را ميبخشيم ولي دفعهي ديگر او را ميكشيم. »
آن روز كساني را كه قبلاً شناسايي كرده بودند، تا ميتوانستند زدند؛ طوري كه پردهي گوش دو نفر پاره شد.
راوي:سيدابوالحسن يوسف نژاد
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 137