0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:03 AM

دعاي امام

شب جمعه داشتيم نماز جماعت مي‌خوانديم؛ در آسايشگاه 2 رمادي. به آن‌جا مي‌گفتند: « بين‌القفصين » يا اردوگاه اطفال. آن روز نوبت نگهباني من بود. عراقي‌ها هم روي من حساس بودند. كمي چاق و چله بودم و به بچه‌ها زبان انگليسي ياد مي دادم. مترجم هيأت صليب سرخ هم بودم. از همان چهارده سالگي كه در عمليات خيبر اسير شدم، سعي كردم چيزي ياد بگيرم كه به بچه‌ها خدمت كنم.
آن شب از عراقي‌ها خبري نبود. من هم ركعت آخر نماز، نگهباني را رها كردم و به نماز جماعت پيوستم. از شانس بد ما، همان لحظه عراقي‌ها سر رسيدند. نماز تازه تمام شده بود كه شش هفت نفر با كابل به داخل آمدند. آن‌قدر ما را زدند كه خسته شدند. بعد هم مرا بيرون كشيدند و بردند دفتر فرماندهي‌شان؛ پيش سرگرد. سرگرد، اهل نماز بود؛ اما از نماز جماعت بدش مي‌آمد. اين‌ها هم براي اين‌كه جرم مرا سنگين‌تر كنند، گفتند: « از اين اسير يك چاقوي تيز گرفته‌ايم كه مي‌خواسته سرباز عراقي را با آن بزند. »
همان شب مرا محكوم كردند به چهل روز زنداني انفرادي؛ يك زندان 2*2. هفته‌اي يك بار مرا به دستشويي مي‌بردند و همان موقع هم كتك مفصلي مي‌زدند. يك روز ارشدها پيش سرگرد مي‌روند و مي‌گويند: « اين‌ها نماز جماعت مي‌خوانده‌اند، اصلاً چاقويي در كار نبوده. » سرگرد هم مي‌گويد: « نماز جماعت كه جرمش از حمل چاقو بيشتر است. »!
من در آن تنهايي و رنج، خودم را سرزنش مي‌كردم. مي‌گفتم:‌ « چرا نگهباني را ول كردي؟ خودت مقصري.» اين سركوفت‌هاي دروني و آزارهاي دشمنان و ممنوعيت‌ها، مرا به جايي رساند كه ديدم چاره‌اي ندارم جز اين كه خودكشي كنم. فكر و خيال، مرا به اين‌جا كشانده و راه زندگي را بر رويم بسته بود. از طرفي هم مي‌ديدم كه خودكشي گناه كبيره است و من مستقيم سرازير جهنم مي‌شوم. در همين كش و قوس‌ها بودم كه شب امام خميني را در خواب ديدم. آن موقع امام هنوز از دنيا نرفته بود؛ تابستان 67 بود.
ديدم كه يك نماز جماعت برپاست و يكي از امامان كه سرتا پا سفيدپوش بودند، پيش‌نماز است. امام خميني هم با تعدادي ديگر به ايشان اقتدا كرده بودند. وقتي قنوت گرفتند، امام خميني در پيشگاه خدا مي‌گفت: « خدايا اين " كريم " را از گوشه‌ي اين زندان آزاد كن. او تنها فرزند خانواده است و مادرش منتظر است. »
در همين حال از خواب بيدار شدم و ديدم در همان زندان هستم. خيلي خوشحال بودم كه پس از حدود پنج سال دوري از وطن، امام خميني را در خواب ديدم. فردا نزديك عصر، سربازان در را باز كردند و گفتند: « بيا بيرون. »! هر چه حساب كردم، ديدم كه نوبت دستشويي رفتن نيست. من بيرون نرفتم. گفتم شايد دروغ مي‌گويند. آن‌ها گفتند: « بيا بيرون! امام شما صلح كرده. »
از زندان بيرون آمدم. بچه‌ها ريختند آن‌جا و سر و صورت مرا بوسيدند و گفتند: « امام قطعنامه‌ي 598 را پذيرفته است. »
   

راوي:كريم دوستي

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 89

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها