پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:01 AM
خشم وخنده
در حال برگزاري نماز جماعت مغرب و عشا بوديم كه بعثيها وارد آسايشگاه شدند و گفتند: « نماز را بشكنيد»! ولي ما كه دستهايمان را براي قنوت و خواندن ربنا بالا برده بوديم، اعتنايي نكرديم و نمازمان را ادامه داديم. افسر بعثي دستور داد تا ما را بزنند. آن وحشيها هم با كابل و چوب ما را در حال نماز زدند. نماز كه تمام شد، گفتيم: « چرا ميزنيد»؟
افسر صدامي گفت: « چرا وقتي گفتم نماز را رها كنيد، اين كار را نكرديد»؟ يكي از بچهها گفت: « به دستور خدا يا رسول خدا و يا اوليالامر بايد نماز شكسته شود. شما كه هيچ كدام اينها نيستيد»
افسر عراقي از اين جواب دندانشكن عصباني شد و گفت: « انا اولوالامر! ( من جانشين رسول خدايم)»!
پاسخ احمقانهي او همه را به خنده وا داشت؛ طوري خنديديم كه او خشمگينتر شد و دستور داد كه باز ما را بزنند.
راوي:محمدرضا فلاحي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 242