0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  10:59 AM

تيمم اسارتي

 

هنگام غروب آفتاب بود. ناگهان در زندان باز شد. يك نگهبان بعثيِ بدقواره خودش را نشانمان داد. او لگدي به در زد و گفت: « خارج شويد و به توالت برويد. » پيش خودم گفتم: « بگذار سلامي بكنم شايد كمي دلش به رحم بيايد»! اما اي كاش سلام نكرده بودم! چشمتان روز بد نبيند! تا سلام كردم، چنان ضربه‌ي مشتي به سينه‌ام زد كه روي زمين پرت شدم. بعد هم سر و صورتم را خون‌آلود كرد.
آن شب نه آب داشتيم نه خاك. دست به ديوار زديم و تيمم كرديم و هر كس مشغول نماز شد. نماز مغرب كه تمام شد، مي‌خواستيم نماز عشاء بخوانيم كه سر و صداي زيادي به گوشمان خورد. ناگهان در باز شد و چهره‌ي زشت آن بعثي دوباره پيدا شد. تا مي‌توانست فحش داد و آخرش هم گفت: « مگر نمي‌دانيد كه نماز خواندن ممنوع است»؟
ما را به بيرون به اتاقي بردند كه براي كتك و شكنجه فراهم شده بود. چه كسي جرأت داشت حرف بزند! آن‌جا ما را له و لَوَرده كردند و دوباره به جاي اولمان باز گرداندند. از آن به بعد موقع نماز، نگهبان مي‌گذاشتيم. گاهي دو ركعت نماز چه‌قدر طول مي‌كشيد كه به خوبي تمام شود! از بس نگهبان مي‌آمد كه نكند نماز بخوانيم!
   

راوي:تقي شاميزاده

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 227

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها