پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 10:58 AM
تنهايي ونماز
دومين شب اسارتم بود و از خستگي خيلي زود خوابم برد. نيمه شب صداي ناله و فرياد كسي كه شكنجه ميشد، بيدارم كرد. گوشم را زير در چسباندم. گاهي صداي ضربهي شلاق و گاهي صدايي مثل سيليِ محكم به گوش ميرسيد. صدا خيلي نزديك بود؛ به نظرم رسيد كه توي راهرو باشد. بعد از نيم ساعت سكوتي خوشايند همه جا را فرا گرفت. دوباره دراز كشيدم.
هوا رفتهرفته به روشني ميزد كه بلند شدم تا نماز بخوانم. ولي متأسفانه بلد نبودم؛ چون در ايران نماز نميخواندم. وضو گرفتم و راز و نياز كردم. از خدا خواستم كه كوتاهي و گناهانم را – كه در آنجا سنگينياش را بيشتر احساس ميكردم – ببخشايد. خانوادهام را دعا كردم، امام خميني را، رزمندگان را و ...
... زياد صلوات ميفرستادم. البته ميدانستم كه همهي نماز را درست نميخوانم. با كسي هم نميتوانستم تماس داشته باشم تا از او بپرسم. تك و تنها در سلولي افتاده بودم. فكرِ بلد نبودن نماز مرا زياد رنج ميداد تا اين كه شبي خواب ديدم كه در حال نماز خواندن هستم؛ اما درست نميخوانم؛ وقتي سر از سجده برداشتم، دستي به پشت سرم فشار آورد و مرا به حالت سجده برگرداند و گفت: « ... چون نماز را غلط ميخواني، در هر سجده بعد از ذكر، سي و سه صلوات بفرست»! از آن به بعد همين كار را ميكردم.
سي و پنج روز در آن سلول تنها بودم؛ تا اين كه آمدند و چشمانم را بستند و مرا به اتاقي بزرگ بردند. چشمم را كه باز كردند، كمكم خلبانها را ميديدم كه از سلولها ميآورند. چيزي نگذشت كه حدود سي نفر در آن اتاق جمع شدند. بعضيها را ميشناختم. يكي از آنها "رضا احمدي" بود كه آخرين شب قبل از اسارت در منزلم با هم بوديم. به سراغش رفتم و پس از احوالپرسي، بي رودربايستي به او گفتم: « رضا جان! سريع نماز را به من ياد بده! چند تا اشكال دارم.» او هم فارغ از گفتگوي ديگران و جو محيط، نماز را دقيق برايم توضيح داد.
رضا مرد مومن و باخدايي بود و از انجام هر نوع فداكاري دريغ نداشت؛ اما افسوس! كه آن سرتيپ خلبان پس از بازگشت به ميهن در سانحهاي اسفبار به ديدار خدا رفت.
راوي:هوشنگ شروين
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 38